هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

273

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

لرزه انداخته بود ، پيامبر ( ص ) درحالىكه بر شتر خويش « قصوى » سوار بود و در ميان ابو بكر و اسيد بن حضير حركت مىكرد نمودار شد . عباس به ابو سفيان گفت : اى ابو سفيان اين پيامبر است كه در لشكر سبزش حركت مىكند . ابو سفيان نگاه مىكرد و مىلرزيد . در آن لشكر سرشناسان مهاجر و انصار گرد آمده بودند . پرچمها و علم‌ها فراوان بود . همه در آهن پنهان بودند و جز چشمانشان چيزى پيدا نبود . در آن لشكر هزار رزمندهء زره پوشيده وجود داشت . پرچم رسول خدا ( ص ) در دست سعد بن عبادهء انصارى بود و او پيشاپيش لشكر حركت مىكرد . ابو سفيان به عباس گفت : من هرگز چنين لشكرى نديده‌ام و كسى نيز چنين چيزى برايم حكايت نكرده است . سبحان الله ، هيچ‌كس توان نزديك شدن و رويارويى با اينان را ندارد . اى ابو الفضل پادشاهى برادرزاده‌ات بزرگ شده است . عباس گفت چه مىگوئى اين پادشاهى نيست ، پيامبرى است . ( 1 ) چون سعد به مقابل آن دو رسيد گفت : اى ابو سفيان امروز روز كشتار و خونريزى است . امروز زنان اسير مىشوند . امروز خداوند قريش را خوار مىكند . چون پيامبر ( ص ) به مقابل آن دو رسيد ، ابو سفيان گفت : اى رسول خدا آيا فرمان كشتن قومت را داده‌اى ؟ سعد مىگويد امروز روز كشتار است . امروز زنان اسير مىشوند . امروز خدا قريش را خوار كرد . من ترا دربارهء قومت سوگند مىدهم ، تو نيكوكارترين مردم و مهربانترين و پيوند نگهدارترين ايشانى . آنگاه عبد الرحمن بن عوف و عثمان بن عفان گفتند : اى رسول خدا ما ايمن نيستيم كه سعد به قريش هجوم نبرد . پيامبر ايستاد و فرياد كرد : « اى ابو سفيان ، امروز روز مهربانى است . امروز خداوند قريش را عزت بخشيد . » آنگاه على را به سوى سعد فرستاد تا پرچم را از او بگيرد و خود آن را به مكه وارد كند . ( 2 ) در شرح نهج البلاغه از واقدى نقل شده است كه عباس به ابو سفيان گفت : واى بر تو ، برو و پيش از آنكه پيامبر بر ايشان وارد شود آنان را درياب . ابو سفيان شتابان رفت تا آنكه از كداء وارد مكه شد . وى